اما ، نیمه گمشده ی ما آنچنان که از نامش پیداست ، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم . نیمه ی گمشده ی ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند ، مانند: پدر ، مادر ، برادر ، یک دوست ، همچنین می تواند اشیایی باشند ، مانند یک قلم ، یک عکس ، یک کتاب و ..یا حتی می تواند غیر ملموس باشد ، مانند : یک آرزو ، یک ایده ، یک آرمان و ... ص 17
-----------------------
کوچکترین تحول همانند سنگ ریزه ای است
که به درون برکه ای پرتاب می شود .
امواج بسیاری به گرد آن شکل می گیرند .
سنگ ریزه ی آگاهی نیز با برکه ی ذهن ما چنین کند!! "آنتونی رابینز" ص 36
-------------------
از دنیای کهنه ات بیرون بیا
دنیای نو
- مثل پوستی تازه -
بر تو خواهد رویید !
گذشته و آینده اجتناب ناپذیرند
اما دیگر وجود ندارند !
تنها این پوسته قدیمی را دور بینداز !
" پائول ویلیامز " ص 43
------------------------------------
زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست !
"جان کانفیلد "ص 46
-------------------------------
گرچه زندگی با درد و غم همراه است ،
اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست .
اگر دنیای خود را فرو ریخته یافتی ،
تکه های سالم را برگیر و به راه ادامه بده ،
چون در پایان ، آرزوهایت را برآورده خواهی یافت .
به یاد داشته باش !
که در پایان ، همین فراز و فرود هاست که یکدیگر را توازن می بخشند.
بگذار اشک هایت جاری شوند ،
بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد،
اما تسلیم ، هرگز ! هرگز!
به یادآر،
که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد .
حتا آن زمان که بسیار دور می نمایند! ص 48
---------------------------
آیا شما انسان با فرهنگی هستید "؟
هر چه قدر تلاش برای افزودن: - دانایی خویش بر بستر علم /- زیبایی بر بستر هنر /- نیکویی بر بستراخلاق / معمول داشته اید . به همان میزان انسان با فرهنگی هستید
ص 72
من بودم و تو و یک دنیا حرف که کمتر گفتم و بیشتر نامرئی و ناگفته به تصویر کشیدمشون .
مهی جونم ممنون که آشنام کردی با این دنیا ..
عشق است گره گشای هستی
گردابه رهان خود پرستی
هر شربت غم که جان گزاید
چون عشق دهد به جان فزاید
پ.ن :![]()
![]()
![]()
گردابه رهان خود پرستی
هر شربت غم که جان گزاید
چون عشق دهد به جان فزاید
تا بعد ...
...محبوب من بیا ٬
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
شور حیات برانگیزد
من غرق مستیم
از تابش وجود تو در جام جان چنین ٬
سرشار هستی ام .
.........
حمید مصدق
وقتی کشتی به طرف بندر مقصد حرکت می کند ٬ بادی که آنرا به طرف مقصد می کشاند باد
موافق و بادی که کشتی را از مقصد دور می کند باد مخالف است .
کشتی ای که مقصد ندارد باد موافق و مخالف هم برایش بی معنی است .
کتابی تازه گشوده می شود .
تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست ٬ تا او را در سرنوشت خویشتن سهیم کند .
در روزگار شادی و اندوه . در کامیابی و رویش . در شکوه و شگفتی و در تلخکامی و غم.
هستی ٬ آهنگهای بسیار دارد ٬ پرده های بیشمار ٬ آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت . باید به ضرباهنگ آن پی برد و به رمزهای جاودانه اش دل سپرد.
نشانه ها چشم به راهند تا انسان فرا خوانده شود تا به دور دست نظر دوزد و خود را آماده کند . با تمام وجود مهیا و مجهز ٬ برای رفتن ٬ برای گام نهادن در راه و بیراه . برای گریختن از بیم ها ٬ دلشوره ها و ترسها و تردیدها .
برای فرو رفتن و فرا رفتن . عبور از مرزها و گذر از بی نهایت به اقلیم پر رنگ رویا . به سرزمین مکاشفات به دیار دریافتها . به سوی فهمی عمیق تر و هدایت جهان به سوی هر آنچه می خواهیم . کوشش بسیار برای دانستن یک راز . کلیدی برای دستیابی به همه چیز.
هر کس مرکز جهان خویشتن است . نقطه توامان آغازها و پایان ها . او ارزشهای خود را بنا می نهد و هویت خویش را شکل می دهد .
آیا ما پدید آوردندگان شرایطیم یا خود پدیده ای بر آمده از آن ؟ مرزهای اختیار ما کجاست ؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری می شود ؟در دنیای روابط تاریک در جهان چراغهای خاموش ٬ در وادی متروک انسانهای تنها با مناسباتی مخدوش ٬ چه کسی می خواهد در فرد گرایی خود فرو رویم ؟
در دنیای ذهنیات شناور بمانیم و جهان درون را به معیاری تغییر ناپذیر بدل سازیم .
برگرفته از فیلم ( سکرت< راز> )

